بهار ، بی تو گذشت

 

جمعه ،

بهار تمام می شود .

چه باک ! 

من که بی تو اصلا ،

بهاری نداشتم .

یک آرزوی محال

آرزوی حضور در جوار چشمه ای را دارم در چند قدمی قله یک کوه بلند تا از پنجره کلبه ای ساده که با دست های خودم در کنار این چشمه سار از سنگ ساخته ام ، دنیای جدیدی را از فراز ابرها فرض کنم و ببینم که سینه های آدم های این دنیای جدید ، عاری از کینه ها ست و ببینم که همه با مهربانی به یکدیگر لبخند ها می زنند و بشنوم که از یکدیگر می پرسند مشکلی نداری که من لایق حل آن باشم ؟

در روزگار ما ، شاید این فضا ،  فرصت و جایی برای یک نفس هوای تازه باشد که البته ، آرزویی محال  است !