شیطان ، معمار و بنیانگذار سازه زشتی

 شالوده سازه های آفرینش و هستی هرچه هست بر زیبایی است . هیچ زاویه ای از زوایای کائنات ، هیچ جاندار ، هیچ گیاه ، هیچ جماد ، هیچ جنّ و فرشته ای و هیچ مخلوق و پدیده ای ،  نازیبا نیست جز ابلیس و نیروهای اهریمنی تحت امر او . و شیطان هم در آغاز ، زیبا از آتش آفریده شد ( واکنون هم ظاهری زیبا دارد )  و فرشته ای بلند پایه و مقرّب  ؛ و آموزگار فرشتگان بود اما به خطا رفت و به دلیل نافرمانی از مشیّت و اراده الهی به سبب غرور و تکبر و حسادت ، و راضی نشدن به سجده بر آدم که امر حق و زیباترین منظره در هستی بود - اگر اتفاق می افتاد - ، از صف ملکوتیان و فرشتگان رانده  ؛ و پایه گذار بنای هرچه نازیبایی و پلیدی و پلشتی در تاریخ حیات انسان است شد و ما چه می دانیم ؟ شاید تقدیر همان بود تا به کارگردانی و بازیگری شیطان  در نقش اول  ، زشتی پدید آید و زیبایی در کنارش  ، آن چنان که شایسته و سزاوار تجلّی و خودنمایی خویش است ، ظهور کند و در همه عرصه ها ، اصالت خودرا بنمایاند . و مهم تر ، با حضور زشتی است که زیبایی ، در ذهن و خارج از ذهن ما  به موجودیت می رسد و درک معنی و . . .

ادامه نوشته

مقدمه ای بر زیبایی شناسی

 

" زیبا " و " زیبایی " ، چه تعریفی دارند ؟ و چرا و چگونه زیبا می اندیشیم ؟ زیبا حس می کنیم ؟ می بینیم ؟ می شنویم ؟ می گوییم ؟ می نویسیم ؟ می خندیم ؟ راه می رویم ؟ لباس می پوشیم ؟ آرایش می کنیم ؟ و . . .

ریشه و ماده اولیه زیبایی چیست ؟ و با چه موادّ دیگری آمیخته می شود تا " زیبا " خلق می شود ؟ چه عناصر و اجزایی و با چه ویژگی هایی و کجا و چه وقت و با چه وزن و اندازه و رنگی ترکیب می شوند تا مفهوم " زیبایی " شکل می گیرد ؟ ملاک ها و معیارهای " زیبا شناسی " چیست ؟ و محک تشخیص عیار زیبایی کدام است ؟

آیا " زیبا " و " زیبایی " ، وجود خارجی و . . . .

ادامه نوشته

داستان آسیابان را فراموش نکن

 

یکی از استادان بزرگوارم ، سال ها پیش ، به مناسبتی ، در کلاس درس ، نقل فرمودند ( قریب به مضمون )  :

" سر در همه دادگاه های آلمان ، لوحی از سنگ  نصب کرده بودند که روی آن حکّ شده بود : داستان آسیابان را فراموش نکن و ماجرایی که دلیل و انگیزه شد برای صدور بخشنامه نصب این لوح سنگی با این پیام و اخطار ، این بود که در نقطه ای خارج از یکی از شهرهای آلمان ، مرد آسیابانی که به تنهایی ، سرگرم کار خود درون آسیابش بود ، نا گهان فریاد و صدای ناهنجاری را شنید که خواهان کمک و نجات  بود  . آسیابان ، سراسیمه و شتابزده ، از آسیاب خارج شد و به سمت صدا رفت .

پشت دیوار آسیاب ، پیکر خون آلوده مردی بر زمین افتاده را دید . نزدیک رفت و . . .

ادامه نوشته

بلند همتی یک دانشجوی 97 ساله استرالیایی

 

پنج شنبه هفته پیش ، تحت عنوان : می شود تغییر کرد با چکه ای همّت ، مقدمه ای نوشتم بر این ویژگی و صفت کمیاب ؛ و لزوم اهتمام عالی برای همه اندیشه ها و کردارها و گفتارها ؛ و لزوم التزام عملی برای عالی سازی همّت تا برسیم به جایی بلند اگر تصمیم داشته باشیم برای حرکت  و رسیدن .

این مطلب ، حسن تقارن و هم زمانی مناسبی داشت با گزارش خبر جهانی مهم و جالب و آرام بخش و امید آفرینی که روز جمعه ، تمام خبرگزاری ها و رسانه های محلی و بین المللی جهان پوشش دادند ؛ و تلنگر و فصل الخطابی بود برای همه دون همّتان و نا امیدان جهان که البته اگر این خبر را شنیده و یا خوانده باشند و صد البته اگر به اندازه تأمّل و تعقّل در اطراف این موضوع حساس و مهم و سرنوشت ساز ، فرصت و همّت و حوصله و حمیّت داشته باشند و باور کنند که :

ادامه نوشته

اول تو ، بعداً من . عشق ناب یعنی همین

 

سخاوت یعنی از نعمت های خداداده و مازاد بر نیاز ، هرچه در اختیار ماست و قابل واگذاری به دیگران است ، به اندازه کرم و توانی که داریم و به قدر رفع نیاز نیازمندان ، بلاعوض و بدون منّت و تحقیر وهیاهو و آبروریزی ؛ و با نشاط و لبخند ، به دیگران ببخشیم و واگذار کنیم و از یاد ببریم چه کرده ایم و هرگز با استفاده از بوق و کرنا و دهل و سرنا ، رسانه ای نکنیم تا به اجرش لطمه ای نخورد و عزت و کرامت انسانی دریافت کنندگان سخاوت ما ، ملکوک و مخدوش نشود . 

ایثار ، یعنی مقدّم داشتن دیگران بر خودمان و آن چه را که نیاز داریم ، به دیگران واگذار کنیم . یعنی صرف نظر کردن از پول و پوشاک و غذا و امکانات دیگری که مورد نیاز خودمان است ، اما رفع نیاز دیگران که استحقاق دارند ، مهم تر است از نیاز خودمان که البته . . .

ادامه نوشته

می شود تغییر کرد ، با چکه ای همّت

 

هرکه را یک ذره همت داد دست
کرد اوخورشید را زآن ذره پست
عطار

به راستی ، همّت چیست و چه عنصر و قدرت و نعمت و ذخیره ی نا شناخته و پنهان ؛ و چه گوهر پر ارزش و گرانسنگی است در سامانه روح انسان ؟ ، که با یک ذرّه آن به تعبیر عطار بزرگوار ، خورشید را می توان پست کرد ؟ و یا ، به تعبیر وحشی ، مور ، سلیمان می شود ؟ :

ادامه نوشته

غم های نا خواسته را چگونه مدیریت کنیم ؟

 

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
" رودکی "

گاهی حس می کنیم تحمل عوارض تلخ و نا گوار یک غم و اندوه ، ساده است و خیلی صمیمی و راحت از آن عبور می کنیم و از قضا ، به سرعت نیز از ما فاصله می گیرد و دور می شود  . و گاهی ، حمل بار یک حزن و غصّه از جنس و نوع دیگر ، بسیار سخت ؛ و تحملش توان فرساست  و از قضا ، با تردید و تأخیر نیز ، می رود و رهایمان می کند .

شاید علت این است که با دلیل و انگیزه حضور غم و . . .

ادامه نوشته

چهار اصل رهایی بخش انسان

 

اگر به دلائلی در زندان این زمین خاکی و سیاه  ؛ و این تن سفالین گرفتار آمده ایم ، راه های آسمانی رهایی نیز تعریف و معرفی شده است . مسیر هایی که انسان به بند کشیده شده و اسیر شیطان و هوای نفس و منیّت  را از همه سختی ها و پلشتی ها و زیان ها می رهاند و اورا دوباره به فطرت الهی و به اصل و به مبدأ خویش باز می گرداند . موجودی را نجات  می دهد  که ازلی نبوده و نیست اما می تواند ابدی باشد و چنین پدیده ای ، سزاوار رستگاری است و نه زیان و خسران . البته اگر به منشور الهی رهایی خویش ، معتقد و پای بند باشد .

اصول این منشور عبارتند از :

ادامه نوشته

یک روز بیا ، یک روز نیا

 

" انسان "  که از ماده و مصدر " انس " است ، نه تنها فطرتاً بی نیاز از الفت و ارتباط با " خدا "  و " خود " نیست ، بی نیاز از ارتباط با " انسان " و " طبیعت " نیز نیست اما برای هر ردیف از این ارتباط ها ، ادبیات و فرهنگ خاصی در مکاتب اخلاقی و عرفانی همه ادیان الهی تعریف و توصیه شده که دوستان فرهیخته ام ، با آن ها آشنا هستند .

به دیدار یک دیگر رفتن به هر دلیل و بهانه ای ، شکلی از اشکال مختلف ارتباط انسان با انسان ؛ و تابع اصول اخلاقی و اجتماعی ظریف و باریکی است که اگر رعایت نشود ، از دیدار انسان با انسان ، نتیجه ای مطلوب و مفید حاصل نمی شود و کاری بی هوده و غیر عقلانی ؛ و گاهی زیانبار است .

این که چه وقت ، با کدام هیئت و تشریفات ، چند بار در سال و  ...

 

ادامه نوشته

شیرین ترین لذّت و تلخ ترین رنج زندگی


اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

در کنار رنج های دنیا ، لذت های عقلی و روحی و عاطفی و احساسی بسیار وجود دارد که اوقات مارا شیرین و خوش می کند .

من فکر می کنم رنجی در دنیا ، درد آورتر از همنشینی با نادان و احمق نیست خصوصا که محکوم به تحملش باشی و راه گریزی نباشد :

چاک خواهم زدن این دلق ریائی چکنم ؟
روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم

و فکر می کنم لذتی در دنیا بالاتر از ....

ادامه نوشته